ادبیات

انشا های متنوع وقصاید کوتاه

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

سوال

آیا می دانید بهترین رازدار و دوست صمیمی کی است؟ لطفا جواب را بفرستید.
۳۰ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زهرا ولدبیگی

آیا می دانید

ماه کامل،9مرتبه درخشانتر و پرنورتر از ماه نیمه است
هرساعت خراب یا خوابید،دستکم روزی دومرتبه زمان را درست نشان می دهد.

96درصد از وزن خیار را آب تشکیل می دهد.

آلرژی به شیر گاو بیشترین آمار را نسبت به دیگر خوراکی ها دربین افراد دارد؟

تخم مرغ کاملاً پخته به چرخش در می آید،در حالی که تخم مرغ خام یا عسلی نمی چرخد.

اگر شبها یک چهارم سیب زمینی خام را داخل کفشهای چرم قرار دهید چرم نرم میشود و روز بعد تمیز خواهد بود و بویی خوب می دهد.

قرار دادن چند دانه برنج در نمکدان،مانع چسیبدن نمکها به هم می شود.

که برج ایفل 1792پله دارد.

برای قرار گرفتن زیادی نمک غذا می توان قطعه میان آن گذاشت و بیست ثانیه صبر کرد تا نمک زیادی را به خود جذب کند.

دریک سانتی متری پوست شما 12 متر عصب و 4 متر رگ و مویرگ است.

الفبای مردم هاوایی12حرف دارد.
ارتفاع برج ایفل در سرما و گرما بر اثر وانبساط 16سانتی متر متغییر
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زهرا ولدبیگی

پندهای دوست

دوست آن است که دستت بگیرد نه قلبت را لمس کند.



تا توانی می گزیر از یار بد                 یاربد بدتر بود از مار بد


مار بدتنها تورا بر جان زند                یار تورا برجان و برایمان زند



دوستی خاله خرسه


دشمن دانا بهتر بوداز دوست نادان


دوست آن است که برات تب کند


تواول بگو با کیان زیستی                  من آنگاه می گوییم تو کیستی


ظاهروباطنش یکی  است



۱۴ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۱۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زهرا ولدبیگی

گذر رود خانه

جنگلی زیبا و درختان بی کرانی داشت هرطرف می رفتم بوی خوش سحرآمیز داشت،مثل بوهای:بوته های توت فرنگی ..........گل:رز،لاله،همیشه بهارو... بود.

 همین جوری که راه می رفتم صدایی خوش آواز:قناری،بلبل،گنجشک،نجاری دارکوب وصدای شرشرآب و... در گوشم می پیچید و مرا به سمت خودش می کشید.

بطرف صدای شرشر آب رفتم،وقتی به آنجا رسیدم. نمی توانستم پلک بزنم خیلی جایی زیبا ودیدنی بود.

چندتا کلبه درآنجا وجود داشت،ویکم آنطرفتر یک رستورانو مهمان خانه ای وجود داشت وکنار مهمان خانه و رستوران محلی رودخانه ای بود که درآن صدای قورباغه و جیرجیرک و...به گوش می رسید.آنطرف که من درآنجا ایستاده بودم که نمی توانستم چشمم از آن طبیعت بردارم،درختانی حالت شیبدار سراز خاک بیرون آورده بودندوالان درخت بزرگ و پرپشت شده بودند.

وچندتا نهال در آن اطراف وجود داشتند.

نزدیک ظهر بود ومن در آن حوالی زیر یک درخت که سایه زیادی داشت، دراز کشیدم وکم کم پلک هایم روی هم گذاشتم وخوابم برد،وقتی بیدار شدم صدای آهنگ محلی می آمد وبوی های خوشی درآن حوالی می پیچید و کم کم احساس ضعف می کردم وبه طرف رستوران رفتم وغذایی محلی سفارش دادم وشب را در مهمانخانه گذاراندم.


                                                                     پایان

۱۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۳۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زهرا ولدبیگی